خسته ام...

خسته ام...
حرف ها بر سر دلم عقده کرده است

چند روزی است نگذاشته اند حرف بزنم

می خواهم گوشه ای بنشینم و کمی تنها باشم،

حرف بزنم، بنویسم، بگویم

انگشت هایم خمیازه می کشند

باید بنویسم

این حرف ها را نمی شود تحمل کرد،

بیشتر از این در دل نگه داشت

ورم می کند و رنجم می دهد

می روم...

کجا بروم؟

خسته ام

خسته از تمام صبحهایی که
انتظارم را نمی کشند.
از تمام کوچه هایی که در طول تنهایی ام دراز کشیده اند
و از خس خس لحظه هایی که
.....به آخر نمی رسند

 

/ 8 نظر / 13 بازدید
غریبه

بنویس...کار خوبی میکنی...گاهی قلم تنها محرم دل میشه[گل]

سمیرا

وبلاگت خیلی خوشگله مخصوصا مطلب ها وتیکه نوشته هایی که گذاستی!خیلی خوشگل واحساسی اند.خیلی دوستشون دارم منوبه گریه انداخت[گل][ماچ][گریه]

من و تو

سلام خسته نباشید.[گل][گل][گل]

علی

بسیار زیبا و دلنشین . متشکرم .

رها

سلام زیبا بود دوسش داشتم. به منم سر بزن

رها

سلام زیبا بود دوسش داشتم. به منم سر بزن

تبسم

زندگی قافیه ی باران است- گرزمستان بشوم ودرختان امیدم همه بی برگ شوند دوستانم همه از جنس بهارند وبه اندازه باران زیبا میتونم با شما تبادل لینک داشته باشم؟ سری به وبلاگ ما بزن دوست عزیز