یکی را دوست دارم

یکی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید
بخواند از نگاه من
که او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند

به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید

صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
که قاصد را میان ره بسوزانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
ندا

سلام دوست خوبم نوشته ی قشنگت تو مرور گر موزیلا اصلا پیدا نیست کاش مشکل ش حل کنی

من و تو

سلام.دوست عزیز شرمنده.ایام امتحانا هستشو وقت نمیکنم به دوستام سر بزنم.دعام کنید.یا علی.موفق باشید.

باشو

سلام گل مریم من این شعرو بیشتراز30-20ساله که خوندم ودوسش دارم ممنونم بهم سرزدی دوست داشتی بازهم بیا

فرزانه

sgام شعر قشنگی ولی کاش آخرش می فهمید

علي

خيلي جالب بود/ راستشو بخواي از سليقتون خوشم اومد.

مهدی

سلام وب قشنگی داری به منم سر بزن

فانوس دریایی

یکی را دوست می دارم یکی تنهاتر از خود را در این صحرای بی پایان دلی دریاتر از خود را.......